| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
این چند روز گذشته مشغول خوندن کتابی بودم که طهورا بهم برای تولدم داد: بادبادک باز
باید اعتراف کنم که شاید در دوران نوجوانی هم - با آن تب داستان خواندن های طولانی - در لابلای یک داستان اینهمه گریه نکرده بودم! هر سه چهار صفحه چند قطره اشک!! امانم بریده شده بود دیگر. همه اش فکر می کردم اگر یکی از اعضای خونه بیان تو اتاق چی فکر می کنن؟! اما دلم می خواست گریه کنم. به خاطر همه چیز. به خاطر صفای امیر. به خاطر ناب بودن حسن. و به خاطر پدر امیر. داشتم کم کم باور می کردم که دوست برای نارو زدن است! برای این که دلت را بشکند. برای این که با یک دروغ همه چیز را...آره دقیقا همه چیز را خراب کند. یادش برود که جز محبت خبر دیگری دور و برمان نبود و باور نداشته باشد که من حتی یک لحظه پایم را از دایره بیرون نگذاشتم حتی به شیطنت. این رمان یک رمان عاشقانه نبود که احساساتم برایش می تپید. رمانی بود که در آن انسان ها وجدان داشتند. اشتباه می کردند -حتی بزرگ- اما همیشه در پی جبران اشتباه خود بودند و حداقلش این بود که بابت آن خجالت می کشیدند. رمانی خواندم که پای باورهایم آب ریخت تا نخشکند. رمانی خواندم که سعی داشت باز هم خمیر احساسم را ورز دهد و بگوید که نرم باش و تازه باش. حتی موقع نوشتن این متن و یا خواندن یک نظر در مورد این رمان در اینترنت اشک هایم دلشان می خواست بیایند. چقدر انسان بودن خوب است. |+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:46 |
رفته بودیم دریاچه اوان و قلعه الموت! به به! واقعا خوش گذشت...عالی بود... یه روز پر خاطره شد. من و مهسا و محمد و طهورا. حالا می خوای بگی این چه طرز نوشتنه؟! باید فقط برای اسم آخر «و» میذاشتی برای بقیه کاما؟! دوست داشتم اینجوری بنویسم . دلم خواست. اصلا از همین چند روز اخیر که سی سالم شده می خوام هر جوری عشقم کشید زندگی کنم
خلاصه این که میگن دریاچه اوان مسحور کننده است جدی جدی بود. تصویر کامل اون چیزی که پشت دریاچه بود توی آب هم بود. تصویر اون کوه زیبا که به قول خودم! انگار برای اون دریاچه ساخته شده بود. تصویر نی های بلند لب دریاچه ... همه چی قشنگ و رویایی. آه خدای زیبایی ها کجایی؟! با تور رفتیم. خدائیش آدم با تور جایی بره مزیت های زیادی داره. توش آدما میگن و می خندن و البته می رقصن. با آدمای جدید آشنا میشی. همیشه چایی و آب هست. صبحانه و ناهار و عصرونه هم هست. تازه به من آدامس هم دادن! روز تولدم رفتم و موقع معرفی گفتم که امروز تولدمه. همه برام دست زدن راستی اینو بگم همه سبز بودن و همه ناراحت از وضعیت موجود. برگشت ای ایران خوندیم و مرغ سحر.. اردوی بعد رو هم هر وقت رفتم براتون مینویسم. به امید آزادی |+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 10:51 |
دل خوش از آنيم که حج ميرويم |+| نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 15:17 |
این روزا روزای آسونی نیستن. روزایی که باید فقط تسلیم بود. اما اعتراف می کنم از روزهایی که تصمیص به دست من بود آسونترن.
فکر کنم سختی سپردن کار به خدا به خاطر آسونیش باشه. شایدم نه! چه میدونم. اما این بلاتکلیفی گاهی اوقات چه حالی داره!!! |+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 14:46 |
|+| نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:21 |
خواستم مطلب بنویسم اما نمیدونستم از چی؟!!
گاهی فکر میکنم کاش آدمی بودم که یه هدفی رو تو زندگی اش تعیین می کرد و بعد حسابی براش زحمت می کشید. اما من همیشه وقت تلف کردن رو بیشتر دوست داشتم!!! از طرفی اما عمرم گذشت و کار چندانی انجام ندادم. نه مقاله ای نه بچه ای!!!!!!!!!! آه پس کجاست حاصل این سالها. گاهی برای خودمم هم توجیه این سالها سخته. چه برسه بخوام به یکی دیگه نشون بدم. اما یه چیزی یادم رفت بگم. اما من توی همه این سالها مهربون بودم. هیچوقت قصدم آزار کسی نبود. همیشه بعد از یه اشتباه عذر خواهی کردم. هیچ پسری رو هم سر کار نذاشتم. نمیدونم حساب میشه یا نه. اما اینا وقتمو میگرفت!!! |+| نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 11:47 |
من مدیریت خوانده ام. ۶ سال. ۶ سال هم کار کرده ام. چیزی که درست ۶ ماه بعد از فارغ التحصیلی ام فهمیدم میدانید چیست؟
این که بزرگترین مشکلات سازمان تنها صرف ۹ ماه حل می شوند. البته اگر تدابیر صحیح اتخاذ و بعد به خوبی پیگیری شوند. !!!!!!!!!!! فقط ۹ ماه !!! یعنی میتوان در ۱ سال کشور را چندین پله بالا برد. باورتان می شود. قسم می خورم. فقط ۹ ماه. اما تنهایمان نمی گذارند. آه... |+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 9:54 |
|+| نوشته شده توسط مرجان در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 9:58 |
|+| نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:38 |
دوباره مي سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويش ستون به سقف تو مي زنم، اگر چه با استخوان خويش دوباره مي بويم از تو گُل، به ميل نسل جوان تو دوباره مي شويم از تو خون، به سيل اشك روان خويش دوباره ، يك روز آشنا، سياهي از خانه ميرود به شعر خود رنگ مي زنم، ز آبي آسمان خويش اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ايستاد كه بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ي آنچنان خويش كسي كه « عظم رميم» را دوباره انشا كند به لطف چو كوه مي بخشدم شكوه ، به عرصه ي امتحان خويش اگر چه پيرم ولي هنوز، مجال تعليم اگر بُوَد، جواني آغاز مي كنم كنار نوباوگان خويش حديث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز مي كنم كه جان شود هر كلام دل، چو برگشايم دهان خويش هنوز در سينه آتشي، بجاست كز تاب شعله اش گمان ندارم به كاهشي، ز گرمي دمان خويش دوباره مي بخشي ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست دوباره مي سازمت به جان، اگر چه بيش از توان خويش |+| نوشته شده توسط مرجان در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 8:17 |
|
درباره ی وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 شهریور 1385 پيوندهای روزانه
آرشيو پیوندها پيوندها
مهسامحمد نغمه ایمان یک دوست بهناز یک دوست 2 طهورا عمو محمد2 زن عمو زن عمو 2 انجمن شعر آیینی کرج انجمن شاعران ایران آصفی ها آزاده ابوالفضل زرویی نصر آبادی ماه بانو غزل مرضیه قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |